هنوز بطور کامل شیرینی برگزاری اولین گردهمایی(ونه کنگره، چرا که احزاب معمولا کنگره ی سالیانه برگزار می کنند و کنگره ی هر حزب بالاترین رکن و ویترین بشکوه هر حزبی است) آن هم پس از یک دهه از سالگشت تاسیس رسمی اش ، در مذاق برگزارکنندگان نیفتاده بود و ازآن چندی برنرفته بود که خبرهای ناخوش درباره ی کارگزارانی ها یکی پس از دیگری برمی رسید.
خبر رسید که دکتر نجفی از اعضای ارشد حزب ، کناره گیری و اعلام خروج کردندو کمی بعد تر خبر پذیرش مسئولیت تیم اقتصادی ستاد خاتمی توسط ایشان پخش شد. ویا در وانفسای چندصدایی در یک حزب که دبیر کل اش حامی کروبی گشته و در ستاد انتخاباتی او( که بزعم نگارنده اعتماد ملی بیشتر یک ستاد انتخاباتی است ؛ تا واجد تعاریف یک حزب) مسئولیت پذیرفته است. اعضای ارشد دیگر هم هر کدام ساز خود را می نوازند؛ یکی از کاندیداتوری خود سخن می راند، یکی در حمایت از ناطق و دیگرانی که تشکیلاتی تر و روشن بین تر می نمایدند از حمایت از خاتمی.
در این میان اما روزنامه ی ارگان حزبی که بی متولی و بی کس مانده بودو نه دبیرکل و نه قائم مقام، هیچ کدام حتی زیر بار پرداخت حقوق کارکنانش نمی رفتند؛ رئیس دفتر سیاسی حزب( که باز هم معمولا در احزاب مسئولیت رسانه های ارگان حزب بارئیس دفتر سیاسی آن است) خود از سمت و سوی بی ربط روزنامه به مشی و منش کارگزارانی ها می نالید و انتقاد می کرد! که سرانجام روزنامه هم با حکم تعطیلی مواجه و در محاق توقیف رفت تا آخرین قطعه ی پازل بی سازمانی و بی تشکیلاتی این جمع هویدا و کامل شود.
زاییده شدن کارگزاران هم چنان که بار ها گفته شده و دیگرمی رودتا این تکرار ملال آورشود، دریک بزنگاه سیاسی روی داد. در جریان انتخابات مجلس پنجم جناح راست سنتی از پذیرش گنجاندن اسامی چند نفر( که با اندکی تساهل و تسامح راست مدرن شان می نامیم) در لیست خود سرباز زد و این نقطه ی افتراق ایشان و علت بالا بردن تابلوی " جمعی از کارگزاران سازندگی ایران اسلامی" با شعار عزت اسلامی،تداوم سازندگی وآبادانی ایران بود؛ چه، دراین آب و خاک که هنوز تحزب به معنی واقعی کلمه جا نیفتاده، گروه ها در موسم های انتخاباتی تنها با بالا بردن یک تابلو، بطور خلق الساعه اعلام وجود کرده و وارد گود می شوندو طرفه این که با شعاری دلفریب سهل است که بتوانند هوش از سرها بربایندو رای مردمان از آن خود کنند( که این هم خودیکی از بزرگ ترین آفات تحزب است) اتفاقی که در شورای شهر دوم و ریاست جمهوری نهم با بالا بردن تابلوی "جمعیت آبادگران ایران اسلامی"برای جناح نظامی راست میمون افتادوسرانجام ریاست جمهوری را گرفت.
کارگزارانی ها ، بعدها و در دولت اصلاحات و در سال 78شناسنامه ی خود را از کمیسیون ماده 10 احزاب نیز دریافت کرد .
دولت هاشمی دولتی توسعه گرا بود که در آن زمان بنا به نظر اکثر نظریه پردازان توسعه، این بار می بایست که به دوش مردان تکنوکراتی باشد که کارگزار امر توسعه باشند؛ که اتفاقا نام مناسبی را ( برعکس نظر حجاریان که آن را نام مناسبی نمی داند-ویژه نامه ی اولین گردهمایی آذر87-) برای خود برگزیدند؛ لفظی که معادل واژه ی agent است.
آنان کمی بعد تر در عرصه ی نظر نیز به تقویت جایگاه تکنوکراتیک خود پرداختند ( کتابچه ی کارگزاران سازندگی-1378-دو مصاحبه، با دبیرکل و قائم مقام) بدین شکل که این تفکر معتقد به آن است که توسعه اساسا امری است اقتصادی و پس از رشدآن در همه ی زمینه هایش که نوبت توسعه در عرصه های دیگر فرا می رسد ودر آن زمان بود که بحث توسعه ی اقتصادی پیش نیاز توسعه ی سیاسی را پیش می کشیدند. ایشان معتقد بودند که شهروندان می بایست که از حداقلی از امکانات برخوردار باشند تا به مرحله یی برسند که به این بیاندیشند؛ که چه کسی و نه چرا، که چگونه حکومت می کند.چه اگر در حداقل های معیشتی گرفتار باشند؛ اصلا بدین پرسش ها نخواهند رسیدو رشد طبقه ی متوسط یعنی یک گام بزرگ به دمکراسی.
بدین نمط و با این روی کرد بود که در کابینه ی دوم آقای هاشمی جنبه های اقتصادی کابینه تقویت و جنبه های سیاسی و فرهنگی فروگزارده شد و یا به عبارتی دیگر کاملا به حال خود رها شد. هاشمی به عنوان سمبل عمل سازندگی و توسعه ی کشور اعلام کرد که: کابینه ی من ، کابینه ی کار است ؛ من خودم به اندازه ی کافی سیاسی هستم.
حجاریان مدعی است( در همین ویژه نامه) که در دوران حضورش در مرکز مطالعات استراتژیک ریاست جمهوری ، در همان زمان، ضمن ارائی ی طرحی به خود هاشمی گفته است که: برای نوسازی اقتصادی،شما نیاز به یک ضمیمه دارید وآن الگوی توسه ی سیاسی است؛ که مرد توجه ایشان قرار نگرفته ؛ چراکه اساسا اعتقادی بدان نداشتند.و همین عدم توجه به توسعه ی سیاسی بود که بعدها تبعات و عوارضی داشت که دوم خرداد و پدیده ی اصلاحات از تبعات و قتل های زنجیره یی روشنفکران و دیگر اندیشان ، از عوارض آن بود.
جالب آن که حتی در نظر کسانی چون هانتینگتون که از نسل سوم توسعه چی ها می توان شمارش کرد هم توسعه ی اقتصادی در کنار توسعه ی سیاسی تعریف می شد . ولی هرچه بود نظر کارگزارانی ها این بود : اول توسعه ی اقتصادی و ÷س از آن توسعه ی سیاسی که ناگزیر از پی آن خواهد آمد.
حال نسل چهارم نظریه پردازان توسعه( لفت ویچ و دیگران ) دیگر اساسا این گونه مطرح کردن و پرسیدن که کدام پیش شرط دیگری است را ، پرسشی ساده لوحانه می دانند(دمکراسی و توسعه، تهران : طرح نو، 1378)و معتقدند : هرگونه توسه لاجرم سیاسی است و نه اجرایی و مدیریتی و معطوف به نحوه ی فعالیت ها در عرصه ی سیاست و دولت و در یک جمله، هنر سیاست ورزی در این ساختار است که این مطلب را جا می اندازد؛ که منافع تمامی گروه های هم سود و ذینفع در امر توسعه برقرار است و با بازتولید شبکه های اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی و خلاصه نهادهای مدنی و مردمی و تعامل این نهاد ها و شبکه ها با یکدیگرست که تولید اعتماد و تفاهم و مشارکت کرده و سرمایه ی اجتماعی راکه موتور توسعه نام گرفته است (پوتنام،جان فیلدو دیگران) را انباشت کرده و منجر به توسعه می شودودرست همین جاست که کارگزانی ها به عنوان تنها مدیران اجرایی توسعه استرخاص می یابند .
با این همه اما کارگزارانی ها به توجه به امکانات مالی فراوانی که در اختیار دارند؛ اگر بتوانند در قامت یک نهاد مدنی و یک حزب تمام عیاردرآمده( چیزی که اکثر ناظران سیاسی در روزهای آغازین برای آن متصور بودند ولی هیچگاه به واقعیت نپیوست) و حداقل سهمی در تولید سرمایه ی اجتماعی داشته باشند ؛ در این جایگاه می توانند باز هم ایفاگر نقشی از توسعه باشند.
شناسه ی هاشمی و همه ی مردان هاشمی پراگماتیست بودن شان است. آمریکای شمالی هایی که بدین صفت شهره ی عالم اند؛ شعار پراگماتیسم را این می دانند" اگه به کار میآد؛ ازش استفاده کن" درست است که دیگر توسعه کارگزار نمی خواهد؛ امابه نهاد مدنی در عرصه ی میانی نیازمبرم داردو اگر انسجام تشکیلاتی یافته واز تشتت و چندگانگی جلوگیری کنند؛ هنوز به کار آمده و سنت تحزب را فربه ترمی سازند و این خود گامی اساسی است به سوی رشد و توسعه،و مگر نه اینکه همین هدف غایی این" جمعی از کارگزاران "بوده است.